تبلیغات
سیب زمینی ها
دوشنبه 26 مهر 1389

چند داستان کوتاه

   نوشته شده توسط: سید ایمان دوستی موسوی    نوع مطلب :داستان کوتاه ،

سلام خدمت همه ی دوستان سیب زمینی , یه چند وقتی میشه که به علت کار زیاد و مشکلات فراوان نتونستم آپ کنم , حالا دوباره ان شاءالله به یاری خدا یه دست و رویی به سر این وبلاگ میکشم , فعلا با چند تا داستان کوتاه همراه باشید


دو راهب و یک دختر زیبا

دو راهب در مسیر زیارت خود ، به قسمت کم عمق رودخانه ای رسیدند.

لب رودخانه ، دختر زیبائی را دیدند که لباس گرانقیمتی به تن داشت.
از آنجائی که ساحل رودخانه مرتفع بود و آن دختر خانم هم نمیخواست هنگام عبور لباسش آسیب ببیند ، منتظر ایستاده بود .

یکی از راهبها بدون مقدمه رفت و خانوم را سوارکولش کرد.

سپس او را از عرض رودخانه عبور داد و طرف دیگر روی قسمت خشک ساحل پائین گذاشت .
راهبها به راهشان ادامه دادند.

اما راهب دومی یک ساعت میشد که هی شکایت میکرد : ” مطمئنا این کار درستی نبود ، تو با یه خانم تماس داشتی ، نمیدونی که در حال عبادت و زیارت هستیم ؟ این عملت درست بر عکس دستورات بود ؟ “


و ادامه داد : ” تو چطور بخودت این اجازه رو دادی که بر خلاف قوانین رفتار کنی ؟ “


راهبی که خانم رو به این طرف رودخونه آورده بود ، سکوت میکرد ، اما دیگر تحملش طاق شد

و جواب داد:” من اون خانوم رو یه ساعت میشه زمین گذاشتم اما تو چرا هنوز داری اون رو تو ذهنت حمل میکنی ؟! “

-------------------------------------


مرد گمشده در جزیره


کشتی مردی در یک طوفان عظیم غرق شد اما این مرد به طرز معجزه آسایی نجات یافت و توانست خود را به جزیره ای برساند.

این مرد با هزاران زحمت برای خود یک کلبه ساخت ...


روزی برای تهیه آب به جنگل رفته بود ؛ وقتی به کلبه برگشت در کمال ناباوری دید که کلبه در حال سوختن است.


به بخت بد خود لعنت فرستاد و بعد شروع به گله کردن از خدا کرد که : خدایا تو مرا در این جزیره زندانی کرده ای و حالا که من با این بدبختی توانسته ام این کلبه را برای خودم درست کنم باید اینگونه بسوزد!



مرد با همین افکار به خواب عمیقی فرو رفت ... .


صبح روز بعد با صدای بوق یک کشتی از خواب پرید ؛ او نجات یافته بود!

وقتی سور کشتی شد ، از ناخدا پرسید چگونه فهمیدید که من در این جزیره هستم؟

ناخدا پاسخ داد : ما علایمی را که با دود نشان می دادید دیدیم!

-------------------------------------


برادر

شخصی به نام پل یك دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت كرده بود. شب عید هنگامی كه پل از اداره اش بیرون آمد متوجه پسر بچه شیطانی شد كه دور و بر ماشین نو و براقش قدم می زد و آن را تحسین می كرد. پل نزدیك ماشین كه رسید پسر پرسید: " این ماشین مال شماست ، آقا؟"


پل سرش را به علامت تائید تكان داد و گفت: برادرم به عنوان عیدی به من داده است".


پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان این است كه برادرتان این ماشین را همین جوری، بدون این كه دلاری بابت آن پرداخت كنید، به شما داده است؟ آخ جون، ای كاش..."


البته پل كاملاً واقف بود كه پسر چه آرزویی می خواهد بكند. او می خواست آرزو كند. كه ای كاش او هم یك همچو برادری داشت. اما آنچه كه پسر گفت سرتا پای وجود پل را به لرزه درآورد:

" ای كاش من هم یك همچو برادری بودم."

پل مات و مبهوت به پسر نگاه كرد و سپس با یك انگیزه آنی گفت: "دوست داری با هم تو ماشین یه گشتی بزنیم؟"


"اوه بله، دوست دارم."


تازه راه افتاده بودند كه پسر به طرف پل بر گشت و با چشمانی كه از خوشحالی برق می زد، گفت: "آقا، می شه خواهش كنم كه بری به طرف خونه ما؟"


پل لبخند زد. او خوب فهمید كه پسر چه می خواهد بگوید. او می خواست به همسایگانش نشان دهد كه توی چه ماشین بزرگ و شیكی به خانه برگشته است. اما پل باز در اشتباه بود.. پسر گفت: " بی زحمت اونجایی كه دو تا پله داره، نگهدارید."


پسر از پله ها بالا دوید. چیزی نگذشت كه پل صدای برگشتن او را شنید، اما او دیگر تند و تیـز بر نمی گشت. او برادر كوچك فلج و زمین گیر خود را بر پشت حمل كرده بود.


سپس او را روی پله پائینی نشاند و به طرف ماشین اشاره كرد :" اوناهاش، جیمی، می بینی؟ درست همون طوریه كه طبقه بالا برات تعریف كردم. برادرش عیدی بهش داده و او دلاری بابت آن پرداخت نكرده. یه روزی من هم یه همچو ماشینی به تو هدیه خواهم داد ... اونوقت می تونی برای خودت بگردی و چیزهای قشنگ ویترین مغازه های شب عید رو، همان طوری كه همیشه برات شرح می دم، ببینی."


پل در حالی كه اشكهای گوشه چشمش را پاك می كرد از ماشین پیاده شد و پسربچه را در صندلی جلوئی ماشین نشاند. برادر بزرگتر، با چشمانی براق و درخشان، كنار او نشست و سه تائی رهسپار گردشی فراموش ناشدنی شدند.

-------------------------------------


عروسک چهارم و شاهزاده


روزی عارف پیری با مریدانش از کنار قصر پادشاه گذر میکرد. شاه که در ایوان کاخش مشغول به تماشا بود، او را دید و بسرعت به نگهبانانش دستور داد تا استاد پیر را به قصر آورند.

عارف به حضور شاه شرفیاب شد. شاه ضمن تشکر از او خواست که نکته ای آموزنده به شاهزاده جوان بیاموزد مگر در آینده او تاثیر گذار شود. استاد دستش را به داخل کیسه فرو برد و سه عروسک از آن بیرون آورد و به شاهزاده عرضه نمود و گفت: "بیا اینان دوستان تو هستند، اوقاتت را با آنها سپری کن."


شاهزاده با تمسخر گفت: " من که دختر نیستم با عروسک بازی کنم! " عارف اولین عروسک را برداشته و تکه نخی را از یکی از گوشهای آن عبور داد که بلافاصله از گوش دیگر خارج شد.


سپس دومین عروسک را برداشته و اینبار تکه نخ از گوش عروسک داخل و از دهانش خارج شد. او سومین عروسک را امتحان نمود.


تکه نخ در حالی که در گوش عروسک پیش میرفت، از هیچیک از دو عضو یادشده خارج نشد. استاد بلافاصله گفت : " جناب شاهزاده، اینان همگی دوستانت هستند، اولی که اصلا به حرفهایت توجهی نداشته، دومی هرسخنی را که از تو شنیده، همه جا بازگو خواهد کرد و سومی دوستی است که همواره بر آنچه شنیده لب فرو بسته " شاهزاده فریاد شادی سر داده و گفت: " پس بهترین دوستم همین نوع سومی است و منهم او را مشاور امورات کشورداری خواهم نمود. "


عارف پاسخ داد : " نه " و بلافاصله عروسک چهارم را از کیسه خارج نمود و آنرا به شاهزاده داد و گفت: " این دوستی است که باید بدنبالش بگردی " شاهزاده تکه نخ را بر گرفت و امتحان نمود. با تعجب دید که نخ همانند عروسک اول از گوش دیگر این عروسک نیز خارج شد، گفت : " استاد اینکه نشد ! "


عارف پیر پاسخ داد: " حال مجددا امتحان کن " برای بار دوم تکه نخ از دهان عروسک خارج شد. شاهزاده برای بار سوم نیز امتحان کرد و تکه نخ در داخل عروسک باقیماند استاد رو به شاهزاده کرد و گفت: " شخصی شایسته دوستی و مشورت توست که بداند کی حرف بزند، چه موقع به حرفهایت توجهی نکند و کی ساکت بماند.

-------------------------------------

پیله ابریشم


روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد . شخصی نشست و ساعتها تقلای پروانه برای

بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله راتماشا کرد.
ناگهان تقلای پروانه متوقٿ شدو به نظر رسید که خسته شده و دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد.

آن شخص خواست به پروانه کمک کندو با یك قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد. پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما جثهاش ضعیٿ و بالهایش چروکیده بودند.


آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد . او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود و پرواز كند؛ اما نه تنها چنین نشد و برعكس ، پروانه ناچار شد همه عمر را روی زمین بخزد و هرگز نتوانست پرواز کند .


آن شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را خدا برای پروانه قرار داده بود تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان

پرواز دهد .

گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم. اگر خداوند مقرر میکرد بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج میشدیم ؛به اندازه کافی قوی نمیشدیم و هر گز نمی توانستیم پرواز کنیم.



در پناه خدا باشید
یا علی مدد


سه شنبه 19 مرداد 1389

از دوری تو غمین و نالان هستیم

   نوشته شده توسط: سید ایمان دوستی موسوی    نوع مطلب :شعر کهن ،

سلام خدمت همه ی دوستان , با یه شعر بسیار زیبا در خدمتتون هستم امید است که خوشتون بیاد , در آپ بعدی ان شاءالله اگه بشه با قسمت سوم سیب زمینی ها خدمت می رسم



از دوری تو غمین و نالان هستیم
وز کردۀ خود کمی پشیمان هستیم
اصلیت ما را تو اگر می پرسی
از کوفه ولی مقیم ایران هستیم!

لشگری پر از سلاح روسی داریم
در دوز و کلک رگ ونوسی داریم
هر جمعه که شد بیا که ما منتظریم
این هفته فقط نیا عروسی داریم

از جور زمانه ما شکایت داریم
اندازۀ کوه و صخره حاجت داریم
ما مشکلمان گرانی و بیکاریست
آقا به نبود تو که عادت داریم...

ما قیمت روز ارز را می دانیم
معیار بهای بورس در تهرانیم
فعلا دو سه روزیست هوا پس شده است
هر روز دعای عهد را می خوانیم

صد موعظه کن ولی ز تسلیم نگو
از خمس و زکات و ضرب و تقسیم نگو
آقا تو بیا ولی فقط با یک شرط...
از آنچه که ما دوست نداریم نگو!





یا علی


پنجشنبه 7 مرداد 1389

قصه های مادر ...

   نوشته شده توسط: سید ایمان دوستی موسوی    نوع مطلب :داستان کوتاه ،

ّبا سلام خدمت دوستان , امروز براتون یکی از داستان های کوتاه خودم رو می زارم , واقعیتش نمی دونم کی این داستان رو نوشتم فقط الان براتون می زارم امیدوارم که خوشتون بیاد ...

قصه ی مادر و گرگ ...



پسرك در رخت خواب بود و به قصه های مادر گوش میداد ، قصه های همیشگی ، مادر همیشه كنارت خواهد بود و از تو مراقبت خواهد كرد و نباید از او جدا شوی ،
پسرك پرسید مادر شما همیشه در كنار من خواهید ماند ؟
مادر جواب داد : همه ی آدم ها یك روزی می آیند و یك روزی می روند ،
پسرك پرسش گونه گفت : اما در قصه های ما همیشه مادر با فرزند خود میماند و او را مراقبت میكند ،
مادر جواب داد : قصه ها تجسم چیزهای دوست داشتنی ما هستند ولی واقعیت با قصه تفاوت زیادی خواهد داشت ، پسرك به خواب رفت و خواب گرگی را دید كه به او نزدیك می شود ولی مادرش اورا در پناه خود نگه میدارد ، صبح كه از خواب بیدار شد به دنبال آغوش مادر گشت ، در آن سیر گریست و از مادرش خواست هیچ وقت اورا تنها نگذارد ، مادرم قول داد كه هیچ وقت او را تنها نگذارد ، مدت زمانی گذشت و پسرك كمی بزرگ شد ، ولی مادرش به مریضی سختی مبتلا شده بود ، پسرك كنار مادر می نشست و برای او قصه گرگ و بره را می خواند و در قصه خود ار مادرش نگهبانی میكرد ، مادر به تجسم رویایی فرزند خود لبخندی میزد و قصه اش را گوش میداد ،
پسرك بعد از تمام كردن قصه اش به مادرش گفت : یادتان باشد كه به من قول دادید ، مادر گفت : همه چی دست خداست ، مدتی بعد مادر به سختی درگیر بیماری شد به حدی كه كسی كاری از دستش بر نمی آمد ،
پسرك كنار تخت مادر نشست ، مادر با نگاه مهربانی صورتش را نگاه كرد ، گفت : میدونم قول دادم ولی بعضی چیزا دست من نیست ،
پسرك گفت : اگه رفتید قصه ها را از كه بیاموزم ؟ چه كسی در قصه ها از من مراقبت خواهد كرد ؟ در قصه های خویش از كدامین نفر دفاع كنم ؟ مادر لبخندی زد و گفت : تو نیز مثل من از بچه ی خودت حمایت و پشتیبانی خواهی كرد ، بچه ی تو مثل خودت داستان ها رو باور خواهد كرد و از تو نام و نشانی گرگ ها را خواهد پرسید ، تو نیز در وقت مناسب به او بیاموز كه داستان همیشه تجسم رویاهای دوست داشتنی ما هستند ،


خوب اینم از آپ امروز
در پناه خدا باشید
یا علی مدد


پنجشنبه 10 تیر 1389

داستان کوتاه , طنز و اندکی جدی

   نوشته شده توسط: سید ایمان دوستی موسوی    نوع مطلب :فقط برای خنده ،داستان کوتاه ،متن ادبی ،

سلام با یک داستان و یک متن ادبی و یک مطلب طنز در خدمتتون هستم امید است که خوشتون بیاد , به زودی با شعر های جدید هم خدمت میرسیم اما قبل از اینکه شروع کنم میخوام از دوستی یاد کنم که منو همیشه استاد خطاب میکرد , روزگاری داشتیم ما باهم دیگه , چند وقت دیگه ازدواج میکنه و منم ازش خبری ندارم , دور افتادیم از هم ولی خوب بعضی وقتا این قسمت و سرنوشت هست که باید یه جوری باهاش کنار آمد , فقط دوست داشتم ازش یاد کنم , اینم از مطالب امروز


بازیگر (داستان كوتاه)


مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند: چرا دیر می آیی؟ جواب می داد: یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم. یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید.
مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می زد تا شاگرد ها آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود. یک روز از پچ پچ های همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود.
مرد هر زمان نمی توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت، در زمانی که آنها می خواهند تحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد و عذر می خواست. یک روز فهمید مشتریانش بسیار کمتر شده اند.
مرد نشسته بود. دستی به موهای بلند و کم پشتش می کشید، به فکر فرو رفت... باید کاری می کرد. باید خودش را اصلاح می کرد....
ناگهان فکری به ذهنش رسید. او می توانست بازیگر باشد
از فردا صبح، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر می شد، کلاسهایش را مرتب تشکیل می داد، و همه ی سفارشات مشتریانش را قبول می کرد.
او هر روز دو ساعت سر کار چرت می زد.
وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه می رفت، دستهایش را به هم می مالید وبا اعتماد به نفس بالا می گفت: خوب بچه ها درس جلسه ی قبل را مرور می کنیم.
سفارشهای مشتریانش را قبول می کرد اما زمان تحویل بهانه های مختلفی می آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد: تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دوسه بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده ها بار به خواستگاری رفته بود.
حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد کلاسش منظم شده و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند.
اما او دیگر  با خودش «صادق» نیست.
او الان یک بازیگر است. همانند بقیه مردم...



اگر کریستوفر کلمبوس ازدواج کرده بود٬ ممکن بود هیچگاه قاره امریکا را کشف نکند٬چون بجای برنامه ریزی و تمرکز در مورد یک چنین سفر ماجراجویانه ای٬ باید وقتش را به جواب دادن به همسرش٬ در مورد سوالات زیر می گذراند:

 

- کجا داری میری؟

- با کی داری می ری؟

- واسه چی می ری؟

- چطوری می ری؟

- کشف؟

- برای کشف چی می ری؟

- چرا فقط تو می ری؟

- تا تو برگردی من چیکار کنم؟!

- می تونم منم باهات بیام؟!

- راستشو بگو توی کشتی زن هم دارین؟

- بده لیستو ببینم!

- حالا کِی برمی گردی؟

- واسم چی میاری؟

- تو عمداً این برنامه رو بدون من ریختی٬ اینطور نیست؟!

- جواب منو بده؟

- منظورت از این نقشه چیه؟

- نکنه می خوای با کسی در بری؟

- چطور ازت خبر داشته باشم؟

- چه می دونم تا اونجا چه غلطی می کنی؟

- راستی گفتی توی کشتی زن هم دارین؟!

- من اصلا نمی فهمم این کشف درباره چیه؟

- مگه غیر از تو آدم پیدا نمی شه؟

- تو همیشه اینجوری رفتار می کنی!

- خودتو واسه خود شیرینی می ندازی جلو؟!

- من هنوز نمی فهمم٬ مگه چیز دیگه ایی هم برای کشف کردن مونده!

- چرا قلب شکسته ی منو کشف نمی کنی؟

- اصلا من می خوام باهات بیام!

- فقط باید یه ماه صبر کنی تا مامانم اینا از مسافرت بیان!

- واسه چی؟؟ خوب دوست دارم اونا هم باهامون بیان!

- آخه مامانم اینا تا حالا جایی رو کشف نکردن!

- خفه خون بگیر!!!! تو به عنوان داماد وظیفته!

- راستی گفتی تو کشتی زن هم دارین؟


دکتر شریعتی انسان ها را به چهار گروه زیر دسته بندی کرده است :


دسته اول

آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستند
عمده آدم‌ها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آن‌هاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

دسته دوم


آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند

مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌شان یکی است
.


دسته سوم


آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند

آدم‌های معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.



دسته چهارم


آنهایی که وقتی هستند نیستند , وقتی که نیستند هم هم هستند .
شگفت‌انگیزترین آدم‌ها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما می‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می‌فهمیم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می‌آید که چه حرف‌ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد




اینم از مطالب امروز
در پناه خدا باشید
یا علی



پنجشنبه 20 خرداد 1389

داستان و سخن

   نوشته شده توسط: سید ایمان دوستی موسوی    نوع مطلب :داستان کوتاه ،متن ادبی ،

با سلام خدمت دوستان عزیز , یک داستان کوتاه و یه نوشته از دکتر شریعتی براتون میزارم امیدوارم که خوشتون بیاد ...



کار تیمی



باران بشدت میبارید و مرد در حالیکه ماشین خود را در جاده پیش میراند ، ناگهان تعادل اتومبیل بهم خورده و از نرده های کنار جاده به سمت خارج منحرف شد . 

از شانس خوبش ،  ماشین صدمه ای ندید اما لاستیکهای آن داخل گل و لای گیر کرد و راننده هر چه سعی نمود  نتوانست آن را از گل بیرون بکشه

بناچار زیر باران از ماشین پیاده شد و بسمت مزرعه مجاور دوید  و در زد .

کشاورز پیر که داشت کنار اجاق استراحت میکرد  به آرومی اومد  دم در و بازش کرد

راننده ماجرا رو شرح داد و ازش درخواست کمک کرد .

پیرمرد گفت که ممکنه از دستش کاری بر نیاد اما اضافه کرد که : "  بذار ببینم فردریک چیکار میتونه برات بکنه . "

لذا با هم به سمت طویله رفتند و کشاورز افسار یه قاطر پیر رو گرفت و با زور اونو کشید بیرون

تا راننده شکل و قیافه  قاطر رو دید ، باورش نشد که این حیوون پیر و نحیف بتونه کمکش کنه ، اما چه میشد کرد ، در اون شرایط سخت به امتحانش میارزید

با هم به کنارجاده رسیدند و کشاورز طناب رو به اتومبیل بست و یه سردیگه اش  رو محکم چفت کرد دور شونه های فردریک یا همون قاطر و سپس با زدن ضربه رو پشت قاطر داد زد : "  یالا فردریک ،  هری ، تام ،پل ، فردریک  ، تام  ، هری  پل ....  یالا همگی با هم سعیتون رو بکنین  ... آهان فقط یک کم  دیگه ، یه کم دیگه .... خوبه تونستین !!! "

راننده با ناباوری دید که قاطر پیرموفق شد  اتومیبل رو از گل بیرون بکشه .

با خوشحالی زائد الوصفی از کشاورز  تشکر کرد و در حین خداحافظی ازش این سوال رو کرد :

" هنوزهم نمیتونم باور کنم که این حیوون پیرتونسته باشه ،  حتما هر چی هست زیر سر اون اسامی دیگه است ،  نکنه یه جادوئی در کاره ؟! "

کشاورز پاسخ داد : " ببین عزیزم ، جادوئی در کار نیست  "

اون کار رو کردم که این حیوون باور کنه عضو یه گروهه و داره یک کار تیمی میکنه  ، آخه میدونی قاطر من کوره !!!



اسلام حقیقی و اسلام دروغین


دموکراسی می گوید : رفیق حرفت را خودت بزن ،نانت را من می خورم!
مارکسیسم می گوید: نانت را خودت بخور ، حرفت را من می زنم!

فاشیسم می گوید : نانت را من میخورم ، حرفت را هم من می زنم ، تو فقط برای من کف بزن!

اسلام حقیقی می گوید: نانت را خودت بخور ، حرفت را هم خودت بزن ، من برای اینم که به حق برسی!
اسلام دروغین می گوید:تو نانت را بیاور بده به ما،ما قسمتی از آن را جلویت می اندازیم و تو حرف بزن .... اما حرفی را که ما می گوییم!



جمله روز :  اگر روزی عقل را بخرند و بفروشند ما همه به خیال اینکه زیادی داریم فروشنده خواهیم بود !!!


در پناه خدا باشید
یا علی مدد


دوشنبه 27 اردیبهشت 1389

میدونم که بی معرفت شدم ...

   نوشته شده توسط: سید ایمان دوستی موسوی    نوع مطلب :شعر کهن ،

سلام به همه ی سیب زمینی های عزیز ,شهادت حضرت فاطمه به به همه ی شما عزیزان تسلیت عرض میکنم ,   میدونم که خیلی وقته نیامدم و بی معرفت شدم , ولی به شدت به دعای همتون نیاز دارم چون ... بماند , چند وقتی دستم به نوشتن نمیرفت واسه همین نیامدم ولی دیدم غیبتم خیلی طولانی شد ,خوب دو قسمت مطلب دارم یکی در مورد شهادت و یه شعر ,


مطب فاطمیه


حضرت حیدر (ع) به نام فاطمه حساس بود
خلقت از روز عزل , مدیون عطر یاس بود
ای که ره بستی میان کوچه ها بر فاطمه
گردنت را میشکست آنجا اگر عباس بود


چنان زنای دل فاطمه فغان برخاست
که جای جای مدینه به الامان برخاست

شکست شهپر جبریل از شکستن پهلو
که دود آه ملائک در آسمان برخاست

چو گشت سینه سپر در مقابل مسمار
پسر به یاری مادر در آن میان برخاست

چو بست دست علی را ز خانه اش بردند
یگانه همسر او با قد کمان برخاست

گرفت دامن او را رها نکرد ز کف
که تازیانه قنفذ به ترجمان برخاست

چو گشت فاطمه نقش زمین به یاری او
چهار ساله گلی در بر خزان برخاست

حدیث کوچه چه گویم که مجتبی داند
چو خورد فاطمه سیلی ز جا چه سان برخاست

قسم به غربت مظلومی علی زهراء
برای حفظ ولایت به بذل جان برخاست

خموش شاعر ژولیده دم مزن دیگر
که ناله از جگر صاحب الزمان برخاست
(دعبل خزایی)


و یه شعر به اسم سوگند تقدیم به شما

سوگند به لحظه ای كه در عالم خاك ،
                      دریای وجود ساحلی پیدا كرد
سوگند به لحظه ای كه مجنون دل خود ،
                      در پیش نگاه لیلی اش رسوا كرد

سوگند به لحظه های شیدایی و پاك ،
                      سوگند به اشك دوری و رسوایی
سوگند به آن زمان كه در خاطر ما ،
                      آن لحظه ی پاك عالمی برپا كرد

سوگند به جشن ژاله و شبنم و ماه ،
                      رسوایی بلبلان و مهتابی ناب
سوگند به لحظه ای كه شبنم در شب ، ا
                      این قصه ی جاودانه اش معنا كرد

سوگند به عشق جاودان شیدا ،
                      سوگند به آن خالق زیبایی ها
سوگند به روز خلقت آدمیان ،
                      آن دم كه خدا ز مهر جان زیبا كرد

سوگند به جنگ ساعت و عقربه ها ،
                      پیكار شمارش زمان تا دم مرگ
سوگند به لحظه های خالی از تو ،
                      كین لحظه به تفسیر شب یلدا كرد

سوگند به ناملایمات و سختی ،
                      طوفان و غروب لحظه ی تنهایی
سوگند به لحظه ای كه مهرت در خواب ، 
                      كابوس مرا ز بودنت رویا كرد

عارض بنوشت دوستت دارد را ،
                      در كاغد این زندگی كاغذ وار
از عشق تو قلب خود لبالب می ساخت ،
                      با مهر تو رو به سوی فرداها كرد


خوب اینم اط مطالب امروز
در پناه خدا باشید
یا علی مدد


برچسب ها: فاطمیه ،

دوشنبه 23 فروردین 1389

سیب زمینی ها ( قسمت دوم )

   نوشته شده توسط: سید ایمان دوستی موسوی    نوع مطلب :داستان کوتاه ،

سلام خدمت همه ی دوستان عزیز , با یه تاخیر خیلی طولانی در خدمت شما هستم , قبل از هرچیز سال جدید رو به همتون تبریک میگم و از خدا براتون سالی همراه با شادی , لبخندی بر لب , و خالی از دلشکتن آرزو می کنم , من به شدت درگیر کار بودم , یک هفته هم مسافرت بودم و با تاخیر خدمت رسیدم , با تشکر از باران و همنفس عزیز که لطف داشتن و به من سر زدم که حتما در وبلاگشون از خجالتشون در خواهم آمد , خوب می رسیم به قسمت دوم از داستان سیب زمینی ها که امیدوارم جای این تاخیر طولانی رو بگیره



سیب زمینی ها قسمت دوم


چه قدر دنیای عجیبی است , انگار هر کسی را که میبینی دلی شکسته با خود یدک می کشد , انگار دنیا , دنیای دلشکستگان است , هر کسی را که میبینی دارد تکه تکه شیشه ی شکسته کنار هم می چیند , سخت است با دل شکسته زندگی کردن , سخت است به تکه های شکسته نگاه کردن ,
این بار با خودم گفتم که درگیر عشق نخواهم شد , این بار با خودم گفتم که دیگر مجبور نخواهم بود شکسته ی دل خویش را ببینم , این بار فرق دارد , شاید آن کسی که دلم را به نگاهش می سپارم , قدر دل شکسته ام را بداند
انگار نمی شود , انگار باید دیگر به عشق اهمیتی نداد , انگار باید به شکسته ی دل خود اهمیتی نداد , بگذار بشکند , بگذار تکه های شکسته باز بشکند , بگذار زیر پایت صدای شکستن غوغا کند , بگذار دیگر اثری از دلت نماند , بگذار بی اهمیت بمانی , بگذار ...

بگذار که سیب زمینی باشی , اینجا کسی به سیب زمینی ها کاری ندارد
باید بی اهمیت بود , شاید اینگونه زندگی آسان تر باشد , شاید بدون عشق زندگی آسان تر باشد , شاید بدون دل , بدون احساس , انقدر رنج در کار دنیا نباشد , شاید کلام دنیا همین است , که دلت را بگذاری آنجایی که مردم بدون نگاه کردن به زیر پای خود رد می شوند , آنجایی که مردم فقط در فکر رفتنند و به پشت سر خویش هیچ نگاهی نمی اندازند , آری !!!

دلت را آنجا بگذار , چشم هایت را ببند تا خرد شدن دلت را نبینی

گوش هایت را بگیر , تا صدای شکسته شدنش را نشنوی

می دانم , میروی و جای خالی دلت را احساس می کنی , چگونه ؟ خدا می داند , شاید همانطور که وقتی دلت را پیش کسی جا میگذاشتی , نبودش را احساس می کردی , شاید , نمی دانم , نمیخواهم که بدانم , اینگونه بهتر است شاید , من برای سیب زمینی شدن با دنیا آمدم , هر کسی را که میبینم , هر کسی را که دیده ام , و حالا مطمئنم هر کسی را که خواهم دید , روزی دلی شکسته خواهد داشت , این رسم زمانه است

باید دلت بشکند , باید سیب زمینی باشی , دنیا دنیای سیب زمینی هاست
رد می شوم , به شلوغی مردم میرسم , قدم را آهسته میکنم , شاید دلی شکسته زیر پا باشد , سیب زمینی بودن را دوست دارم , اما دوست ندارم دلی را بشکنم , باز به پایین پایم نگاه میکنم , مواظبم که از کجا رد می شوم , انگار مردم دوست ندارند مانع راه رفتنشان شوم , انقدر با سرعت به سمت ناکجا آبادی که نمیدانم کجاست می روند , که دوست ندارند سر راهشان قرار گیری , آهسته از انبوه جمعیت جدا می شوم , نگاهی به عقب می کنم
حالا نگاه خشک مردم را میبینم که بی صدا از کنارم رد می شوند , جوری به من نگاه می کنند که انگار جرم کرده ام , من قصد راهشان را نکردم , آنها نیز مرا از جمعشان می رانند , عیبی ندارد , من یاد گرفته ام که دل نشکنم
دوباره به عقب نگاه میکنم , به سمت چیزی که بودم , به جلو نگاه میکنم , نه !!! من نمیخواهم به ناکجا آباد بروم , پس مینشینم , انگار دنیا برایم برزخ می شود , ساعتی نمیگرد که در کنارم می آیند , می نشینند , انگار آنها هم راضی به دلشکستن نبودند , حالا من ماندم و دوستانی از جنس خودم , آنهایی که سیب زمینی شدند

مثل من گاهی به فکر جمع کردن تکه های دل خویش می افتند , اما می دانند که در مرامشان هیچ گاه دلشکتن نخواهد بود



خوب این آپ فکر نکنم نیازی به عکس داشته باشه
در پناه خدا باشید
تا بعد
یا علی مدد


برچسب ها: سیب زمینی ها ،

شنبه 15 اسفند 1388

برخیز و بیا , که ما تورا کم داریم ...

   نوشته شده توسط: سید ایمان دوستی موسوی    نوع مطلب :اشعار دوستان ،شعر نو ،شعر کهن ،

با سلام خدمت همه ی سیب زمینی های عزیز , در پست قبل شادمان عزیز شعری رو در بخش نظرات قرار داده بودند و از من خواستند در وبلاگ قرار بدم , من هم بخشی رو با موضوع اشعار دوستان ایجاد کردم تا اگر کسی از دوستان دوست داشت , شعرش رو در قسمت نظرات بزاره و من در پست بعد اونو اینجا بزارم , امشب یه شعر دارم براتون که 10 دقیقه پیش تموم شد , امید است که خوشتون بیاد

اول شعر شادمان عزیز


آسمان را بنگر،که هنوز بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم و آبی و پر از مهر،به ما می خندد!
یا زمینی را که،دلش از سردی شب های خزان
نه شکست و نه گرفت!
بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید کشید
و در آغاز بهار،دشتی از یاس سپید
زیر پاهامان ریخت
تا بگوید که هنوز،پر امنیت احساس خداست!
دوست من،غصه چرا؟!
دوست من٬دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن
کار آنهایی نیست،که خدا را دارند…
غم و اندوه،اگر هم روزی مثل باران بارید
یا دل شیشه ایت،از لب پنجره عشق،زمین خورد و شکست
با نگاهت به خدا،چتر شادی وا کن
و بگو با دل خود،که خدا هست،خدا هست!
او همانیست که در تارترین لحظه شب،راه نورانی امید نشانم میداد…
او همانیست که هر لحظه دلش می خواهد همه زندگیم،غرق شادی باشد…
دوست من٬غصه اگر هست،بگو تا باشد!
معنی خوشبخت٬بودن اندوه است…!
این همه غصه و غم،این همه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه٬میوه یک باغند!


همه را با هم و با عشق بچیین!
ولی از یاد مبر
پشت هر کوه بلند،سبزه زاریست پر از یاد خدا
و در آن باز کسی می خواند
که خدا هست،خدا هست!
و چرا غصه؟!چرا؟




خوب حالا نوبت شعر خودم هست

برخیز و بیا

عمری است که پیش چشم نازت , مولا
ما آدمیان , فقط سری خم داریم

چون قصه سیب و ادم و رانده شدن
از سیب , بقل بقل , فراهم داریم

سرباز نگو , ما همه سربار توییم
ما داعیه ی , غصه و ماتم داریم

انگار به حرف , می شود عاشق بود
که از دوری تو , دلی پر از غم داریم

اما به خدا , جمعه که می آید ما
ذکر فرج تو را , که هر دم داریم

شاید نشود به ما مسلمان گفتن
اما چه کنیم , ما که پرچم داریم

این جمعه گذشت , جان زهرا مولا
برخیز و بیا , که ما تورا کم داریم



خوب اینم از آپ امروز
در پناه خدا باشید
یا علی مدد


سه شنبه 4 اسفند 1388

به من بیاموز تجربه ی خندیدن را

   نوشته شده توسط: سید ایمان دوستی موسوی    نوع مطلب :متن ادبی ،داستان کوتاه ،شعر کهن ،

سلام خدمت سیب زمینی های عزیز , گفتم حالا که فرصت هست یه آپ داشته باشم , خوب امروز با دو عدد داستان کوتاه فوق العاده زیبا و یه شعر در خدمت شما هستم امیدوارم که خوشتون بیاد , سخن کوتاه و اینم از آپ امروز


اطلاعات لطفا (داستان کوتاه)



خیلی کوچک بودم، اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم.
هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده. قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمی رسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف می زد می ایستادم و گوش می کردم و لذت می بردم , بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند. اسم این موجود "اطلاعات لطفا" بود، و به همه سوالها پاسخ می داد.

ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا می کرد. بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود. رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی می کردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.
دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد , انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که می مکیدمش دور خانه راه می رفتم. تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفا.

صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت: اطلاعات.
"انگشتم درد گرفته..." حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود، اشکهایم سرازیر شد.
پرسید مامانت خانه نیست؟
گفتم که هیچکس خانه نیست.
پرسید خونریزی داری؟
جواب دادم: نه، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم.
پرسید: دستت به جا یخی می رسد؟
گفتم که می توانم درش را باز کنم.
صدا گفت: برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار.
یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم.
صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت: اطلاعات.
پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند؟ و او جوابم را داد.
بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفا تماس می گرفتم.
سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست. سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد.
او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم. روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفا تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم. او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عموما بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند. ولی من راضی نشدم.
پرسیدم: چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی می کنند عاقبتشان این است که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل می شوند؟
فکر می کنم عمق درد و احساس مرا فهمید، چون که گفت: عزیزم، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد.
وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم... دلم خیلی برای دوستم تنگ شد.
اطلاعات لطفا متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمی رسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم. وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم، خاطرات بچگیم را همیشه دوره می کردم. در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم، یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم. احساس می کردم که "اطلاعات لطفا" چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه می کرد.

سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک می کردم، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد. ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم: اطلاعات لطفا!
صدای واضح و آرامی که به خوبی می شناختمش، پاسخ داد اطلاعات.
ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند؟
سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده.
خندیدم و گفتم: پس خودت هستی، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی؟
گفت : تو هم می دانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم.
به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم. پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم؟
گفت: لطفا این کار را بکن، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم.
سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم.
یک صدای نا آشنا پاسخ داد: اطلاعات.
گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم.
پرسید: دوستش هستید؟
گفتم: بله یک دوست بسیار قدیمی.
گفت: متاسفم، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت.
قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت: صبر کنید، ماری برای شما پیغامی گذاشته، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم، بگذارید بخوانمش.
صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند:

به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند... خودش منظورم را می فهمد

به من بیاموز دوست بدارم کسانی را که دوستم ندارند
عشق بورزم به کسانی که عاشقم نیستند
بگریم برای کسانی که هرگز غمم را نخوردند
محبت کنم به کسانی که محبتی در حقم نکردند



زندگی و تجربه ... روزگاری در سوئد


 
١٨ سال پیش من در شرکت سوئدى ولوو استخدام شدم . کار کردن در این شرکت تجربه جالبى براى من به وجود آورده است. اینجا هر پروژه‌اى حداقل ٢ سال طول می‌کشد تا نهایى شود، حتى اگر ایده ساده و واضحى باشد. این قانون اینجاست. جهانى شدن (globalization) باعث شده است که همه ما در جستجوى نتایج فورى و آنى باشیم. و این مشخصاً با حرکت کند سوئدی‌ها در تناقض است. آن‌ها معمولاً تعداد زیادى جلسه برگزار می‌کنند، بحث می‌کنند، بحث می‌کنند، بحث می‌کنند و خیلى به آرامى کارى را پیش می‌برند. ولى در انتها، این شیوه همیشه به نتایج بهترى می‌انجامد.
به عبارت دیگر :

1- سوئد در حدود 450000 کیلومتر مربع وسعت دارد .
2- سوئد حدود 9 میلیون جمعیت دارد .
٣ - استکهلم، پایتخت سوئد که به پایتخت اسکاندیناوی نیز مشهور است حدود 78000 نفر جمعیت دارد .

4- ولوو، اسکانیا، ساب، الکترولوکس و اریکسون برخى از شرکت‌هاى تولیدى سوئد هستند .

اولین روزهایی که در سوئد بودم، یکى از همکارانم هر روز صبح با ماشینش مرا از هتل برمی‌داشت و به محل کار می‌برد. ماه سپتامبر بود و هوا کمى سرد و برفى. ما صبح‌ها زود به کارخانه می‌رسیدیم و همکارم ماشینش را در نقطه دورى نسبت به ورودى ساختمان پارک می‌کرد. در آن زمان، ٢٠٠٠ کارمند ولوو با ماشین شخصى به سر کار می‌آمدند.
روز اول، من چیزى نگفتم، همین طور روز دوم و سوم. روز چهارم به همکارم گفتم: آیا جاى پارک ثابتى داری؟ چرا ماشینت را این قدر دور از در ورودى پارک می‌کنى در حالى که جلوتر هم جاى پارک هست؟
او در جواب گفت:

براى این که ما زود می‌رسیم و وقت براى پیاده‌رفتن داریم. این جاها را باید براى کسانى بگذاریم که دیرتر می‌رسند و احتیاج به جاى پارکى نزدیک‌تر به در ورودى دارند تا به موقع به سرکارشان برسند. تو این طور فکر نمی‌کنی؟

میزان شرمندگى مرا خودتان حدس بزنید.
این روزها، جنبشى در اروپا راه افتاده به نام غذاى آهسته ( Slow Food ). این جنبش می‌گوید که مردم باید به آهستگى بخورند و بیاشامند، وقت کافى براى چشیدن غذایشان داشته باشند، و بدون هرگونه عجله و شتابى با افراد خانواده و دوستانشان وقت بگذرانند. غذاى آهسته در نقطه مقابل غذاى سریع ( Fast Food ) و الزاماتى که در سبک زندگى به همراه دارد قرار می‌گیرد. غذاى آهسته پایه جنبش بزرگترى است که توسط مجله بیزنس طرح شده و یک "اروپاى آهسته" نامیده شده است. این جنبش اساساً حس شتاب و دیوانگی به وجود آمده بر اثر نهضت جهانى شدن را زیر سوال می‌برد. نهضتى که کمیّت را جایگزین کیفیت در همه شئون زندگى ما کرده است.
مردم فرانسه با وجودى که ٣٥ ساعت در هفته کار می‌کنند امّا از آمریکائی‌ها و انگلیسی‌ها مولّدترند. آلمانی‌ها ساعت کار هفتگى را به 28/8 ساعت تقلیل داده‌اند و مشاهده کرده‌اند که بهره‌ورى و قدرت تولیدشان ٢٠ درصد افزایش یافته است. این گرایش به آهستگى و کندکردن جریان شتاب آلود زندگى، حتى نظر آمریکائی‌ها را هم جلب کرده است.
البته این گرایش به عدم شتاب، به معنى کمتر کار کردن یا بهره‌ورى کمتر نیست. بلکه به معنى انجام کارها با کیفیت، بهره‌ورى و کمال بیشتر، با توجه بیشتر به جزئیات و با استرس کمتر است. به معنى برقرارى مجدّد ارزش‌هاى خانوادگى و به دست آوردن زمان آزاد و فراغت بیشتر است.
به معنى چسبیدن به حال در مقابل آینده نامعلوم و تعریف نشده است. به معنى بها دادن به یکى از اساسی‌ترین ارزش‌هاى انسانى یعنى ساده زندگى کردن است. هدف جنبش آهستگى، محیط‌هاى کارى کم تنش‌تر، شادتر و مولّدترى است که در آن‌، انسان‌ها از انجام دادن کارى که چگونگى انجام دادنش را به خوبى بلدند، لذت می‌برند. اکنون زمان آن فرا رسیده است که توقف کنیم و درباره این که چگونه شرکت‌ها به تولید محصولاتى با کیفیت بهتر، در یک محیط آرامتر و بی‌شتاب و با بهره‌ورى بیشتر نیاز دارند، فکر کنیم.

بسیارى از ما زندگى خود را به دویدن در پشت سر زمان می‌گذرانیم امّا تنها هنگامى به آن می‌رسیم که بر اثر سکته قلبى یا در یک تصادف رانندگى به خاطر عجله براى سر وقت رسیدن به سر قرارى، بمیریم.
بسیارى از ما آنقدر نگران و مضطرب زندگى خود در آینده هستیم که زندگى خود در حال حاضر، یعنى تنها زمانى که واقعاً وجود دارد را فراموش می‌کنیم.
همه ما در سراسر جهان، زمان برابرى در اختیار داریم. هیچکس بیشتر یا کمتر ندارد. تفاوت در این است که هر یک از ما با زمانى که در اختیار داریم چکار می‌کنیم. ما نیاز داریم که هر لحظه را زندگى کنیم. به گفته جان ‌لنون، خواننده معروف: زندگى آن چیزى است که براى تو اتفاق می‌افتد، در حالى که تو سرگرم برنامه‌ریزی‌هاى دیگرى هستى.

به شما به خاطر این که تا پایان این مطلب را خواندید تبریک می‌گوئیم. بسیارى هستند که براى هدر ندادن زمان، از وسط مطلب آن را رها می‌کنند تا از قافله جهانى شدن عقب نمانند



خوب حالا میرسیم به یه شعر از خودم به نام « با ما بخند »



دوستت دارم بیا با من در این دنیا بخند
راه فردا ها سیه باشد به آن فردا بخند

قطره ای باشیم در پیكار دریایی شدن
ساحل اینجا گم شده پس سوی این دریا بخند

عاشقان را معنی پروانگی باور شده
سوختن میخواهی ای زیبا بر این معنا بخند

شب دراز است و ولی انبوهی از رنج و عذاب
با من عاشق بیا بر روی این یلدا بخند

در طریق یار تنهایی بسی نامردی است
ما در اینجا میشود معنا به آن تنها بخند

حسرت رویای بودن با تو اكنون گم شده
راه ما پیوسته شد پس روی رویاها بخند

عارض از لیلای نویسد قصه ی زیبا تری
دوستت دارم بیا با من در این دنیا بخند


خوب اینم از آپ امروز امید است که خوشتون آمده باشه
در پناه خدا باشید
یا علی


چهارشنبه 28 بهمن 1388

آپی برای عذرخواهی ...

   نوشته شده توسط: سید ایمان دوستی موسوی    نوع مطلب :متن ادبی ،داستان کوتاه ،شعر کهن ،

سلام خدمت همه ی سیب زمینی های عزیز , من واقعا شرمنده ام ولی این 2 هفته ی اخیر به شدت سرم شلوغ بود , هم شلوغ هم برف نگذاشت 2 روز درست و حسابی زندگی کنیم , برای من بارون و برف فرقی نداره هر وقت ابری تو آسمون باشه و آسمون بباره من زیر همون آسمون هستم , پای لرز اش هم وایستاده ام ولی خوب توصیه نمیکنم به شما , عرض کنم که امشب یه آپ پر مطلب براتون دارم که جبران این تاخیر بشه اول با یه داستان کوتاه شروع می کنیم


داستان مرد زاهد



مردی ادعای زهد و خداشناسی را از حد گذرانده بود و در این راه مریدانی گرد وی جمع شده بودند. یک‌بار وی حین نماز چخ چخ می‌کرد، پس علت‌ را جویا شدند. فرمود: «صحن کعبه در نظرم آمد و دیدم سگی به خانهء خدا نزدیک می‌شود. چخ‌چخ کردم تا دور شود». مریدان حیران شدند و انگشت به دندان گزیدند.
روزی همسر مرد زاهدنما، که دل خوشی از او نداشت، مرغ بشقاب شوهر زیر برنج مخفی کرد اما در بشقاب‌های میهمانان چنین نکرد و به خادمین سپرد که این بشقاب مخصوص آقاست. مرد که دید ظرف همه به مرغ مزین است و او بی‌نصیب مانده، صدا بلند کرد: «قسمت ما مرغ نبوده؟».
زن زیرک از پشت در ندا داد: «حضرت آقا حین نماز سگی را در صحن خانهء خدا می‌بینند، چطور مرغ نهفته در زیر برنج را ندیده‌اند؟».




داستان دوم (عکس جنبه شوخی داره برای زز های گرام )

تجربه ی اول ...  یک هفته بدون زنم




 شنبه: زنم برای یک هفته به دیدن مادرش رفته و من و پسرم لحظاتی عالی را خواهیم گذراند. یک هفته تنها . عالیه. اول از همه باید یک برنامه هفتگی درست و حسابی تنظیم کنم. اینطوری میدونم که چه ساعتی باید از خواب بیدار بشم و چه مدتی را در رختخواب و چقدر وقت برای پختن غذا توی آشپزخانه صرف میکنم. همه چیز را به خوبی محاسبه کرده ام. وقت برای شستن ظرفها، مرتب کردن خانه و خرید کردن و همه روی کاغذ نوشته شده است. چقدر هم وقت آزاد برایم میماند. چرا زنها آنقدر از دست این کارهای جزیی و ساده شکایت دارند. درحالی که به این راحتی همه را میشود انجام داد . فقط به یک برنامه ریزی صحیح احتیاج است. برای شام هم من و پسرم استیک داریم. پس رومیزی قشنگی پهن کردم و بشقابهای قشنگی چیدم و شمع و یک دسته گل رز روی میز نهادم تا محیطی صمیمانه به وجود آورم. مدتها بود که آنقدر احساس راحتی نکرده بودم.

یکشنبه: باید تغییرات مختصری در برنامه ام بدهم. به پسرم متذکر شدم که هرروز جشن نمیگیرم و لازم هم نیست که آنقدر ظرف کثیف کنیم چون کسی که باید ظرفها را بشوید منم نه او! صبح منوجه شدم که آب پرتقال طبیعی چقدر زحمت دارد چون هربار باید آبمیوه گیری را شست بهتر این است که هر دو روز یکبار آب پرتقال بگیریم که ظرف کمنری بشویم.


دوشنبه: انگار کارهای خانه بیشتر از آنچه که پیش بینی کرده بودم وقت میگیرد. راه دیگری باید پیدا کنم. ازاین پس فقط غذاهای آماده مصرف میکنم. اینطوری وقت زیادی در آشپزخانه صرف نمیکنم. نباید که وقت آماده کردن و طبخ غذا بیش از زمانی باشد که صرف خوردن آن میکنیم. اما هنوز یک مشکل باقیست: اتاق خواب. مرتب کردن رختخواب خیلی پیچیده است. نمیدانم اصلا چرا باید هرروز تختخواب را مرتب کرد؟ درحالی که شب باز هم توی آن میخوابیم!!

سه شنبه: دیگر آب پرتقال نمیگیرم. میوه به این کوچکی و قشنگی چقدر همه جا را کثیف و نامرتب میکند! زنده باد آب پرتقالهای آماده و حاضری!! اصلا زنده باد همه غذاهای حاضری!
کشف اول: امروز بالاخره فهمیدم چه جوری از توی تخت بیرون بیایم بدون اینکه لحاف را به هم یزنم. اینطوری فقط صاف و مرتبش میکنم. البته با کمی تمرین خیلی زود یاد گرفتم. دیگر در تخت غلت هم نمیزنم.. پشتم کمی درد گرفته که با یک دوش آب گرم بهتر خواهد شد. ازاین پس هر روز صورتم را نمی تراشم و وقت گرانبهایم را هدر نمیدهم.

کشف دوم: ظرف شستن دارد دیوانه ام میکند.عجب کار بیخودی است! هربار بشقابهای تمیز را کثیف کنیم و بعد آن را بشوییم.

کشف سوم: فقط هفته ای یکبار جارو میزنم. برای صبحانه و شام هم سوسیس و کالباس می خوریم.

چهارشنبه: دیگر آب میوه نمی خوریم. بسته های آب میوه خیلی سنگینند و حملشان خیلی مشکل است.

کشف دیگر: خوردن سوسیس برای صبحانه عالیست. برای ظهر بد نیست اما برای شام دیگر از حلقم بیرون میزند. اگر مردی بیش از دو روز سوسیس بخورد احتمالا دچار تهوع خواهد شد!!

پنجشنبه: اصلا چرا باید موقع خوابیدن لباسم را بکنم در حالی که فردا صبح باز باید آن را بپوشم؟!!! ترجیح میدهم به جای زمانی که صرف این کار میکنم کمی استراحت کنم. از پتو هم دیگر استفاده نمیکنم تا تختم مرتب بماند.
پسرم همه جا را کثیف کرده . کلی دعوایش کردم. آخر مگر من مستخدم هستم که هی باید جمع کنم و جارو بزنم؟ عجیب است ! این همان حرفهایی است که زنم گاهی میزند!
امروز دیگر باید ریشم را بتراشم .. اما اصلا دلم نمیخواهد . دیگر دارم عصبانی میشوم. برای صبحانه باید میز چید، چایی درست کرد، نان را خرد کرد. انجام همه این کارها دیوانه ام میکند.
برای راحتی کار دیگر شیر را با شیشه ، کره و پنیر را هم توی لفافش میخوریم و همه این کارها را هم کنار ظرفشویی انجام میدهیم. اینطوری دیگر جمع و جور کردن و میز چیدن هم نمیخواهد!
امروز لثه هایم کمی درد گرفته شاید برای اینکه میوه هم نمیخورم. چون ماشین ندارم و برایم خیلی مشکل است که میوه بخرم و به خانه بیاورم. امیدوارم که عفونت نکرده باشند. عصری زنم زنگ زد که آیا رختها رو شیشه ها را شسته ام؟ خنده عصبی سر دادم انگار که من وقت این کارها را داشتم!
توی حمام هم افتضاحی شده، لوله گرفته اما مهم نیست من که دیکر دوش نمیگیرم!

یک کشف جدید دیگر: من و پسرم با هم غذا میخوریم. آن هم سر یخچال! البته باید تند تند بخوریم چون در یخچال را که نمیشود مدت زیادی باز گذاشت.

جمعه: من و پسرم در تختمان مانده ایم تا تلویزیون نگاه کنیم. دیدن اینهمه تبلیغات مواد غذایی دهانمان را آب انداخته. با خستگی کمی غر و غر میکنیم. وقتش است که خودم را بشویم و ریشم را بتراشم و موهایم را شانه کنم و غذای بچه را آماده کنم و ظرفها را بشویم و جابه جا کنم، خرید کنم و بقیه کارها.... ولی واقعا قدرتش را ندارم. سرم گیج میرود و تار میبینم. حتی پسرم هم نایی ندارد. به تبعیت از غریزه مان به رستوران رفتیم و یک ساعتی را غذاهایی عالی و خوشمزه در ظروفی متعدد خوردیم. قبل از اینکه به هتل برویم و شب را در یک اتاق تمیز و مرتب بخوابیم، از خودم می پرسم آیا هرگز زنم به این راه حل فکر کرده بود؟

 

داستان سوم (پی اس : عکس نداره !!!! )

ملاقات با عزرائیل!

یک خانم 45 ساله دچار حمله قلبى شد و به طور اورژانس در بیمارستان بسترى گردید. پزشکان تشخیص دادند که باید فوراً جراحى قلب شود. هنگامى که بر روى تخت عمل خوابیده بود، ناگهان عزرائیل را دید. از او پرسید: «عمر من به سر آمده است؟» عزرائیل گفت نه، شما 43 سال و 2 ماه و 8 روز دیگر از عمرت باقى مانده است و تا آن موقع من سراغ شما نمی‌آیم.
آن زن پس از این که عمل جراحى قلبش تمام شد و از ICU به بخش منتقل شد تصمیم گرفت در بیمارستان بماند و یک عمل زیبائى براى رفع چین و چروک‌هاى صورت، یک عمل لیپوساکشن براى بیرون آوردن چربی‌هاى دور شکم، یک عمل زیبائى بر روى بینى، یک عمل براى کشیدن پلک چشم و ... نیز انجام دهد. او رنگ موهایش را نیز عوض کرد و حتى دندان‌هایش را هم جرم‌گیرى و سفید کرد! همه این کارها به خاطر این بود که می‌دانست مدّت زمان زیادى زنده خواهد بود و می‌خواست از بقیه زندگی‌اش لذت ببرد.
وقتى که همه کارها تمام شد، او بیمارستان را ترک کرد و هنگامى که داشت از این طرف خیابان به آن طرف می‌رفت تا سوار ماشین شود و به خانه‌اش برود، ناگهان با آمبولانسى که به سرعت در حال وارد شدن به بیمارستان بود تصادف کرد و کشته شد.
وقتى به آن دنیا رفت، دوباره عزرائیل را دید و به او گفت: «مگر نگفتى که من 43 سال دیگر زنده خواهم بود و سراغ من نمی‌آیی؟ پس چرا به حرفت عمل نکردی؟»

عزرائیل گفت: «اوه ! تو بودی؟ اصلاً نشناختمت!»

آن‌هایى که همیشه مواظب پشت سرشان هستند، حادثه جلوى رویشان سبز می‌شود!


داستان چهارم

عشق مادری
 

چند سال پیش در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباسهایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت . مادرش از پنجره نگاهش میکرد و از شادی کودکش لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا میکند. مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود ...

تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد. مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت میکشید ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمیگذاشت آن پسر در کام تمساح رها شود .کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود، صدای فریاد مادر را شنید ، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت. پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی مناسب بیابد. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.

خبرنگاری که با کودک مصاحبه میکرد از او خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت: این زخم ها را دوست دارم، اینها خراش های عشق مادرم هستند ...



خوب دیگه این همه داستان گذاشتم نمیشه که شعر هم نزارم , یه شعر از خودم تقدیم به همه ی شما سیب زمینی ها(عزیزان) به نام آمدی زیبا



آمدی زیبا ولی از رفتن آوردی خبر
تك درختی بودم اینجا میزنی بر ما تبر

می شكستم ساده با دست تبر زن بی صدا
تازه میكردم در این ویرانه داغم تازه تر

از چه مارا میبری از یاد ای زیبا ترین
نیست دیگر جز پناهی از درخت ما اثر

غربت باران به روی برگ های من كجاست
مرهم زخم تبر داری بیا باری دگر

مرده را آسان بپا كن با نگاهی بی دریغ
پر كنی این آسمان از رویش من با خبر

من كه در این جنگل از فرهاد هم نامی ترم
رج بزن در قمستم فریاد در كوه و كمر

مانده ای اینجا تبر یا مرحمی با ما شوی؟
آمدی زیبا ولی از رفتن آوردی خبر



خوب امیدوارم که خوشتون آمده باشه
در پناه خدا باشید
یا علی مدد


جمعه 16 بهمن 1388

یکی بود و یکی نبود ...

   نوشته شده توسط: سید ایمان دوستی موسوی    نوع مطلب :شعر نو ،شعر کهن ،

سلام خدمت سیب زمینی های عزیز , چند تا از دوستان اشاره کردن که چرا من انقدر مریض میشم خوب دست خودم نیست بارون رو دوست دارم هر وقت بارون میاد من معمولا زیر بارون هستم , خوب حالا یادم میره کاپشنی چیزی بردارم تقصیر من نیست تقصیر بارونه , اگه دنبال مقصر میگردین بارون رو دعوا کنین که انقدر باحاله و ادم رو سرحال می کنه بعد 3 4 روز مریض می کنه , خوب حالا با یه شعر که جای شما سیب زمینی ها خالی همین الان تموم کردم در خدمتتون هستم و یه شعر نو که داستان باحالی داره , یکی از دوستان من 10 تا کلمه پیشنهاد کرد و گفت باهاش یه شعر نو و یه شعر کهن بگم که منم گفتم کلمه هایی مثل آیس پک و کمد و از این قبیل کلمات , خوب این شعر نو اش رو براتون میزارم شعر کهن اش طلبتون , زیادی حرف زدم اینم آپ امروز


یکی بود یکی نبود ...

چه دنیایی , چه ویرانی , یکی غمگین , یکی تنها
یکی آواره می گردد , یکی آواره می ماند

یکی بلبل , یکی شبنم , جدا افتاده این شبها
یکی آواز تنهایی , یکی از غصه می خواند

یکی شبگرد می گردد , یکی شبگرد می میرد
یکی با یار می خندد , یکی را یار می راند

یکی پاک است و مهتابی , یکی در عشق و بیتابی
یکی دنیای نامردی , که عاشق را برنجاند

یکی در جنگ تاریکی , که شاید نور ماه آید
بر این افسرده حالی ها , بساط نور افشاند

چه دنیایی , عجب رنگی , چه رنگارنگ بی رنگی
مگر دنیا ی نامردان , سفیدی رنگ می داند؟

سوال از قصه گو کردم , که پای عشق می مانی؟
جواب آمد ز یار اما , که بهر یار می ماند


خوب این از شعر کهن اینم از شعر نو

بهار می آید
امید مظلومانه زیر دنیای كامپیوتر جان میبازد
اشك ها جاری میشود
كودكی كه در كنار لوستر فورشی آدامس می فروشد
بچه ای كه از كمدی كهنه آتش میسازد
تا گرم كند خواهر خویش را در كوچه های این شهر مخوف
و ان بالا ها
نشسته پشت میز تحریر چوبی
نفاشی میكند دختری مو طلایی
از برج های بزرگ
آرزوهای رنگارنگ
دخترك نشسته كنار آتش
نه پنسی كه موهای ژ.لیده اش را كنار بزند
تا از زیر نگاه معصومانه اش اشك یتیمی نمایان شود
اما دخترك پشت میز دوست دارد بزرگ شود
تا مثال خواهر خود
در آیس پك لاو بتركاند
عطر و اسپری بخرد
صورت را زیبا كند
تا دلخواه گرگ های زمانه شود
اما
آن سوی شهر تاریك
كودك كنار آتش آرزویی ندارد
او برادر خویش را چون مرد میداند
دست گرم برادر را به دست نامحرم نمیفروشد
خنده ی برادر را به خنده ی مردمان بالاها نمید هد
زندگی برای او
همچون این آتش گذراست
خاطره ها را دوست دارد
خاطره دختر بالای شهر را دوست ندارد
زندگی را دوست دارد
زندگی بالایی ها را دوست ندارد
روزگاری كه این دو دختر
در سایه های این شهر
از كنار یكدیگر گذشته اند
بیاد آوردم مثال دارا و سارا را
كه ما آدمیم هنوز
اما
انسانیت جر كلمه ای تو خالی بیش نیست



خوب الان سرعت پایینه ولی به محض اینکه بتونم عکس هم میزارم
در پناه خدا باشی
یا علی مدد


سه شنبه 6 بهمن 1388

نگاه کن ...

   نوشته شده توسط: سید ایمان دوستی موسوی    نوع مطلب :داستان کوتاه ،شعر کهن ،

سلام به همه ی سیب زمینی های عزیز , امروز با 3 تا مطلب در خدمتتون هستم , واقعا این هفته سرم به شدت مشغول بود , سرما خوردگی هم هنوز اذیت میکرد و نشد زود آپ کنم , حالا امروز آمدم یه شعر بزارم و تا شب هم آپ رو با  عکس کامل میکنم ..

شعر نگاه کن ....


نگاه کن به سینه ای , که پر شد از هوای تو
نگاه کن , که قلب من , رمیده از برای تو

نگاه کن , صدا بزن , که صد ترانه می شود
صدای های و هوی من , جواب هوی و های تو

چه ناگذیر می رود , شب از طلوع چهره ات
چه دلنواز می شود , شب از صدای پای تو

چه دارم آنچه مال من , به ناز چشم نرگست
بگیر جان , که جان من , تمام من فدای تو

نگاه کن به درد من , دوای درد من بیا
نگاه کن به آنکه شد , ندیده مبطلای تو

نگاه کن به شبنمی که اشک شد بهانه اش
که بلبل آشنا کند , به درد بی دوای تو

نگاه به قصه ای , که درد و هم دوا تویی
بیا که قصه می شود , غزل ز ماجرای تو



خوب شعر رو که خوندین و امیدوارم که خوشتون آمده باشه , حالا یه داستان کوتاه


استاد جودو

پسر بچه نه ساله ای تصمیم گرفت جودو یاد بگیرد. پسر دست چپش را دریک حادثه از دست داده بود ولی جودو را خیلی دوست داشت به همین دلیل پدرش او را نزد استاد جودوی ژاپنی معروفی برد و از او خواست تا به پسرش تعلیم دهد

استاد قبول کرد. سه ماه گذشت اما پسر نمی دانست چرا استاد در این مدت فقط یک فن را به او یاد می دهد. یک روز نزد استاد رفت و با ادای احترام به او گفت: استاد، چرا به من فنون بیشتری یاد نمی دهیداستاد لبخندی زد و گفت: “همین یک حرکت برای تو کافی است.”
پسر جوابش را نگرفت ولی باز به تمرینش ادامه داد. چند ماه بعد استاد پسر را به اولین مسابقه برد. پسر در اولین مسابقه برنده شد. پدر و مادرش که از پیروزی بسیار شاد بودند، به شدت تشویقش می کردند.
پسر در دور دوم و سوم هم برنده شد تا به مرحله نهایی رسید. حریف او یک پسر قوی هیکل بود که همه را با یک ضربه شکست داده بود. پسر می ترسید با او روبرو شود ولی استاد به او اطمینان داد که برنده خواهد شد. مسابقه آغاز شد و حریف یک ضربه محکم به پسر زد. پسر به زمین افتاد و از درد به خود پیچید. داور دستور قطع مسابقه را داد. ولی استاد مخالفت کرد و گفت: ”نه، مسابقه باید ادامه یابد
پس از این دو حریف باز رو در روی هم قرار گرفتند و مبارزه آغاز شد، در یک لحظه حریف اشتباهی کرد و پسر با قدرت او را به زمین کوبید و برنده شد!
پس از مسابقه پسر نزد استاد رفت و با تعجب پرسید: “استاد من چگونه حریف قدرتمندم را شکست دادم؟
استاد با خونسردی گفت: “ضعف تو باعث پیروزیت شد! وقتی تو آن فن همیشگی را با قدرت روی حریف انجام دادی تنها راه مقابله با تو این بود که دست چپ تو را بگیرد در حالی که تو دست چپ نداشتی...



در پناه خدا باشید
یا علی


یکشنبه 27 دی 1388

چرا سیب زمینی ها ؟ قسمت اول

   نوشته شده توسط: سید ایمان دوستی موسوی    نوع مطلب :شعر کهن ،داستان کوتاه ،

با سلام خدمت همه ی بروبچ سیب زمینی ها , خوب اول با یه خاطره شروع کنم براتون که دیروز بعد از تقریبا 1 سال و نیم که کتاب کوری و بینایی خوزه ساراماگو گرفته بودم بدستم رسید , این کتاب خیلی باحال بود , به خاطر یکی از دوستان گرفتم ولی تا دیروز که بدستم رسید نتونستم بخونمش چون شاید دست 15 نفر چرخید , خلاصه امروز آمدم کتاب رو بخونم رسیدم به مقدمه , دوست گرامی زنگید و ازم کتاب رو خواست , دیگه بهش دادم , فکر نکنم حالا حالا ها قسمت بشه بخونمش , این از قسمت اول آپ امروز

قسمت دوم مربوط میشه به اینکه چرا من وبلاگ رو به این اسم نامگذاری کردم که میتونین قسمت اول از داستان سیب زمینی ها رو بخونین , نظر یاتون نره که شاید تو هفته ی بعد قسمت دوم و سوم رو هم گذاشتم

فعلا این قسمت اول


این روزا به كسی كه عین خیالش نباشه میگن سیب زمینی میدونین چرا چون اهمیتی نمیدن یا اصلا یه سوال اونم اینكه چرا باید اهمیت بدن ؟
دقت كردین برای ما آدما روزها اونقدر تكراری شده كه داریم بعضی كارا رو از روی عادت انجام میدیم مثل اینكه صبح بلند شی یه چایی بخوری یا شیر , بری دانشگاه یا سر كار برگردی خونه عصر ها هم پی دوستان یا دانشگاه و باز هم با دوستان و شب میای میری تو نت میشنی دوست جدید پیدا میكنی حالا چت روم نیست وبلاگ كه هست هرچی میتونی توش خالی میبندی كسی نیست كه بفهمه دروغ هم كه كنتر نداره ....
اما این وسط بعضی ها اهمیت نمیدن به كارایی كه بقیه از روز عادت انجام میدن ... بی خیال میشن و سرشون رو به كار خودشون گرم میكنن و بهشون میگن سیب زمینی چون با بقیه فرق دارن ... اما سیب زمینی نه هسته داره كه پشت یه دیوار خوشمزه باشه مثل آلو یا هلو نه دونه داره مثل سیب ... نمیخوام از میوه ها برای خودمون شخصیت سازی كنم اما سیب زمینی ساده است شاید ترسش از این باشه كه چیپسش كنن یا آب پز بشه و بخورنش ولی ساده است ... رنگارانگ نیست و این باعث میشه خودش را جدا كنه و سیب زمینی خامش خوردنی نیست پس باید به پختگی برسه تا بفهمی چه چیزی هست و هیچ سیب زمینیه پخته ای بد نیست و همه پخته اش رو دوست دارم ... اونایی كه تو زندگی سعی برای پخته شدن دارن یا میخوان پیشرفت كنن چشم حسادت مردم دامنشون رو میگیره و چون اهمیت نمیدن بهشون میگن سیب زمینی به همین راحتی میشن سیب زمینی ... اوضاع قشنگ تر میشه وقتی به پختگی رسیده باشه و تو یه جمع با تفاوت حضور پیدا كنه و با اینكه همه بهش بی احترامی میكنن برای تفاوتش اهمیت نمیده و به اون هم میگن سیب زمینی ... وقتی یكی داره كار میكنه و از كنارش رد میشن در موردش میگن ازش كاری بر نماد سیب زمینی رو چه به كار كردن ... شاید در طی این مدت زمان طولانی سیب زمینی نام ها بهترین ها شدن و گذشتن اما هنوز كه هنوزه ...
وقتی از كنار یه فقیر رد نمیشی بدون اینكه بهش چیزی بدی بهت میگن سیب زمینی باش
اگر میری رای بدی برای مملكتت میگن نرو سیب زمینی باش
اگر اعتراض میكنی میگن نكن سیب زمینی باش
اگر اتفاقی افتاد میگن بگذر سیب زمینی باش
اما ما نام سیب زمینی رو با این كارا لكه دار نمیكنیم ما میگیم سیب زمینی ها بهترین مردمان عالم هستن ......

این قسمت اول سیب زمینی ها باز هم ادامه خواهد داشت


خوب حالا که قسمت اول سیب زمینی ها رو خوندین می رسیم به بخش دوم که شعر هست یعنی آخرین شعری که گفتم

ساده می شد در نگاهت , شوق رفتن را نبینم
چشم در چشمت نباشم , دل گسستن را نبینم

ساده می شد , روز اول , دل نبازم , دل نبندم
تا که از آن عهد بستن , وین شکستن را نبینم

ساده می شد بی من و ما , روز ها را شب کنم تا
در حریق خاطراتم , عهد بستن را نبینم

ساده می شد ساده امشب , رنج چشمانم نبینی
تا یکی دیگر کنارت , وان نشستن را نبینم

ساده می شد دل بریدن , ساده می شد دل نبستن
کاش می شد , کاش می شد , روز رستن را نبینم

ساده می شد تا نبینم , رستنت سوی غریبه
وای دنیا کاش می شد , دل شکستن را نبینم

ساده می شد قصه گوی , قصه هایت من نباشم
ساده می شد در نگاهت , شوق رفتن را نبینم


نمیدونم چرا ولی احساس کردم این پست بدون عکس قشنگ تره
در پناه خدا باشید
یا علی مدد


شنبه 19 دی 1388

کاش بودی نازنین ...

   نوشته شده توسط: سید ایمان دوستی موسوی    نوع مطلب :داستان کوتاه ،شعر کهن ،

سلام به همه ی بروبچه های صبور سیب زمینی ها , بابت تاخیر یه شعر و دو تا متن در خدمت شما عزیزان هستم , امیدوارم بابت تاخیر منو ببخشید ولی این هفته به کلی از مریض بودم و فرصت پای کامپیوتر نشستن رو نداشتم , خوب سخن کوتاه و اینم از مطالب امروز ...



قصه گوی قصه ما , شوق خندیدن نداشت
سوی چشمانم خیالی , جز تو را دیدن نداشت

عکس زیبایت کنار خاطراتی , سر به مهر
بغض تنهایی دل , شوقی ز باریدن نداشت

سیب های سرخ در همسایگی ماندند و دل
بی تو و عشقت , خیال سیب دزدیدن نداشت

یاد آن روزی که گفتی ؛ بی تو باید زنده بود
گفته بودی بی تو این دنیا , هراسیدن نداشت

رفتی و تاریک شد دنیای زیبایم ز ما
ماه در این شهر شب , شوقی ز تابیدن نداشت

خاطرات ما بدون خاطرت , گم شد دگر
باغ عشق اما بدونت , نای روییدن نداشت

تلخی با یاد تو , اما بدونت بودنی
کاش بودی نازنین تا عشق , ترسیدن نداشت



داستان کوتاه ( زندگی از نگاهی دیگر )



روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود ، روی تابلو خوانده میشد:

  (( من کور هستم لطفا کمک کنید ))

روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت ، نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد ، تابلوی او را برداشت ، آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد .

عصر آنروز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که تابلو را نوشته بگوید ، که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد : چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.

 مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:

((  امروز بهار است ، ولی من نمی توانم آن را ببینم  !!!!!  ))

 
وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر دهید، خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد . باور داشته باشید گاهی اوقات تغییر بهترین چیز برای زندگی است .




داستان کوتاه ( مرگ همکار )




یکروز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود:    «دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنیم.»


در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است.


این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعیت زیاد مى‌شد هیجان هم بالا مى‌رفت. همه پیش خود فکر مى‌کردند: «این فرد چه کسى بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!»  

کارمندان در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد.   آینه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصویر خود را مى‌دید. نوشته‌اى نیز بدین مضمون در کنار آینه بود:


«تنها یک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نیست جزء خود شما. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید زندگى‌تان را متحوّل کنید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید بر روى شادى‌ها، تصورات و موفقیت‌هایتان اثر گذار باشید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید به خودتان کمک کنید.   زندگى شما وقتى که رئیستان، دوستانتان، والدین‌تان، شریک زندگى‌تان یا محل کارتان تغییر مى‌کند، دستخوش تغییر نمى‌شود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغییر مى‌کند که شما تغییر کنید، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسى هستید که مسئول زندگى خودتان مى‌باشید.   مهم‌ترین رابطه‌اى که در زندگى مى‌توانید داشته باشید، رابطه با خودتان است.   خودتان را امتحان کنید. مواظب خودتان باشید. از مشکلات، غیرممکن‌ها و چیزهاى از دست داده نهراسید. خودتان و واقعیت‌هاى زندگى خودتان را بسازید. دنیا مثل آینه است. انعکاس افکارى که فرد قویاً به آن‌ها اعتقاد دارد را به او باز مى‌گرداند. تفاوت‌ها در روش نگاه کردن به زندگى است.»





خوب امیدوارم که لذت برده باشید
در پناه خدا باشید
یا علی


جمعه 11 دی 1388

شعر , داستان و متن ادبی

   نوشته شده توسط: سید ایمان دوستی موسوی    نوع مطلب :داستان کوتاه ،شعر کهن ،متن ادبی ،

  با سلام خدمت همه ی دوستان عزیز , میدونم یه هفته شد که آپ نکردم ولی واقعا سرم شلوغ بود و یه سرما خوردگی هم این آخری ها منو از پا انداخت , خوب امروز در خدمتتون هستم با یه آپ متنوع



در خم ابروی یار

زندگی در خم ابروی تو جان می گیرد
چشم زیبای تو این قلب ، نشان می گیرد

من به هر آینه ای ، عکس رخت را دیدم
گو که تصویر تو را قاب ، جهان می گیرد

این همه فاصله گم شد به تماشای تو چون
جان من جان ز همین شوق نهان می گیرد

عشق در بطن جهان جاری و زیباست ولی
گل به تشویش و ریا ، بوی خزان می گیرد

طلعت روی تو در آینه ی چشم من از
خاطر از خاطره و شور عیان می گیرد

پای بگذار در این خانه به مهمانی مهر
قلب من با تو در این خانه امان می گیرد

عارض از قصه ی تو سر به گلستان دارد
ای که این باغ ز تو ، روح و روان می گیرد




و یه داستان کوتاه هم داریم


مردى متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده وشنوائیش کم شده است. به نظرش رسید که همسرش بایدسمعک بگذارد ولى نمیدانست این موضوع را چگونه بااو در میان بگذارد.
بدین خاطر، نزد دکترخانوادگیشان رفت و مشکل را با او در میان گذاشت. دکتر گفت براى این که بتوانى دقیقتر به من بگویىکه میزان ناشنوایى همسرت چقدر است آزمایش ساده اىوجود دارد. این کار را انجام بده و جوابش را به منبگو: ?ابتدا در فاصله 4 مترى او بایست و با صداىمعمولى مطلبى را به او بگو. اگر نشنید همین کار رادر فاصله 3 مترى تکرار کن. بعد در 2 مترى و بههمین ترتیب تا بالاخره جواب دهد.؟

آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق تلویزیون نشسته بود. مرد به خودش گفت الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم. سپس با صداى معمولى از همسرش پرسید: عزیزم شام چى داریم؟ جوابى نشنید. بعد بلند شد و یک متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسید: عزیزم شام چى داریم؟ باز هم پاسخى نیامد. باز هم جلوتر رفت و از وسط هال که تقریباً 2 متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت: عزیزم شام چى داریم؟ باز هم جوابى نشنید . باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسید . سوالش راتکرار کرد و باز هم جوابى نیامد. این بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: عزیزم شام چى داریم؟
زنش گفت: مگه کرى؟ براى پنجمین بار میگم: خوراک مرغ !!!

نتیجه اخلاقى:
مشکل ممکن است آنطور که ما همیشه فکر میکنیم در دیگران نباشد و شاید در خود ما باش




عشقی جدا از معشوق



روزی شیوانا پیر معرفت یکی از شاگردانش را دید که زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگین نشسته است. شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد. شاگرد لب به سخن گشود و از بی وفایی یار صحبت کرد و اینکه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی داده و پیشنهاد ازدواج دیگری را پذیرفته است. شاگرد گفت که سالهای متمادی عشق دختر را در قلب خود حفظ کرده بود و با رفتن دختر به خانه مرد دیگر او احساس می کند باید برای همیشه با عشقش خداحافظی کند. شیوانا با تبسم گفت:" اما عشق تو به دخترک چه ربطی به او دارد؟" شاگرد با حیرت گفت:" ولی اگر او نبود این عشق و شور و هیجان هم در وجود من نبود!!." شیوانا با لبخند گفت:" چه کسی چنین گفته است. تو اهل دل و عشق ورزیدن هستی و به همین دلیل آتش عشق و شوریدگی دل تو را هدف قرار داده است. این ربطی به دخترک ندارد. هر کس دیگر هم جای دختر بود، تو این آتش عشق را به سمت او می فرستادی. بگذار دخترک برود! این عشق را به سوی دختر دیگری بفرست. مهم این است که شعله این عشق را در دلت خاموش نکنی. معشوق فرقی نمی کند چه کسی باشد! دخترک اگر رفت با رفتنش پیغام داد که لیاقت این آتش ارزشمند را ندارد. چه بهتر! بگذار او برود تا صاحب واقعی این شور و هیجان فرصت جلوه گری و ظهور یابد! به همین سادگی!"


خوب امروز همه چی براتون گذاشتم , هم داستان , هم شعر و هم متن ادبی دیگه , امیدوارم خوشتون آمده باشه
در پناه خدا باشید
یا علی


تعداد کل صفحات: 3 1 2 3